داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

 

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . . علي شريعتي


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

اولین فرزند بود, و وقتی به دنیا امده بود, مادرش از دنیا رفته بود , و پدرش اسمش را گذاشته بود, نقره.

 

وقتی هفت ساله بود, پدرش به اوگفته بود: تو اولین فرزند بودی و وقتی به دنیا امدی, مادرت مرد. مثل همه زنهای جوان دیگر دهکده که وقتی اولین فرزندشان را به دنیا می اورند, می میرند. و تو یک دختر به دنیا امدی,و وقتی اولین فرزندت را به دنیا بیاوری میمیری! و برای همین است که دهکده پر از مردهای پیر تنهاست. همه دختر های این دهکده اینطورند و برای همین است که هر مردی فقط یک فرزند دارد, اولین فرزندش را!

بیرون دهکده کلبه ای بود , روی یک تپه . و پیرزنی تنها در کلبه زندگی میکرد. و موهایش سفید بود! و او پیر بود و زن بود! مردم دهکده از او میترسیدند. چون او تنها زن پیر دهکده بود. برای همین بود که بیرون دهکده زندگی میکرد. اسمش طلا بود. پدرش این اسم را برایش انتخاب کرده بود. مثل همه دختر های دیگر دهکده! هیچ کس او را نمیدید, چون هیچ کس از دهکده خارج نمیشد.

اولین فرزند بود, و وقتی به دنیا امده بود, مادرش از دنیا رفته بود , و پدرش اسمش را گذاشته بود, نقره.

وقتی هفت ساله بود, پدرش به اوگفته بود: تو اولین فرزند بودی و وقتی به دنیا امدی, مادرت مرد. مثل همه زنهای جوان دیگر دهکده که وقتی اولین فرزندشان را به دنیا می اورند, می میرند. و تو یک دختر به دنیا امدی,و وقتی اولین فرزندت را به دنیا بیاوری میمیری! و برای همین است که دهکده پر از مردهای پیر تنهاست. همه دختر های این دهکده اینطورند و برای همین است که هر مردی فقط یک فرزند دارد, اولین فرزندش را!

بیرون دهکده کلبه ای بود , روی یک تپه . و پیرزنی تنها در کلبه زندگی میکرد. و موهایش سفید بود! و او پیر بود و زن بود! مردم دهکده از او میترسیدند. چون او تنها زن پیر دهکده بود. برای همین بود که بیرون دهکده زندگی میکرد. اسمش طلا بود. پدرش این اسم را برایش انتخاب کرده بود. مثل همه دختر های دیگر دهکده! هیچ کس او را نمیدید, چون هیچ کس از دهکده خارج نمیشد.

وقتی هفده ساله شده بود , مردی را ملاقات کرده بود؛ مردی جوان را. و مرد عاشق او شده بود و او عاشق مرد شده بود. مرد گفته بود: اسمم نسیم است و مثل نسیم نرم و پاکم و تو را دوست دارم. با من بمان! نقره ترسیده بود. همانطور که همه میترسند. اما با او مانده بود؛ چون عشق قشنگ است!

نسیم زود میوزد. نرم می اید و ارام میرود. بی انکه چیزی بفهمی. اگر دوستش شدی؛ باید تحمل تعقیب و گریزهای بی پایانش را هم داشته باشی! باید بیرون بروی و پیدایش کنی!

نسیم رفته بود و هفت ماه دیگر نقره کودکی به دنیا می اورد و بعد می مرد! مثل همه دختر های دیگر دهکده! و شاید تا ان موقع نسیم نمی امد. باید بیرون میرفت و پیدایش میکرد.

همیشه اولین گامها میلرزند.

اولین گامهایش میلرزیدند؛ وقتی که میخواست برای اولین بار از دهکده خارج شود. وقتی برای اولین بار به بیرون دهکده رسید, با گامهای لرزان رویش را برگرداند و برای اولین باراز دور دهکده را زیر نظر گرفت. انقدرها هم که قبلا فکر می کرد بزرگ نبود! در حقیقت دهکده شان خیلی هم کوچک بود.

بیرون دهکده, تپه ای دید و روی تپه کلبه ای. نقره تشنه بود و پاهایش ورم کرده بود و کمرش درد می کرد و دلش پیچ میزد. برای همین در کلبه ای را که برای اولین بار میدید, زد. و موجودی که تا ان لحظه هرگز مثل او را ندیده بود, در را باز کرد؛ زنی که پیر بود!

پیر زن پرسید:" ترسیدی؟" نقره سرش را تکان داد. پیرزن گفت:"اسم تو چیست؟" و نقره ارام جواب داد:" نقره!" پیرزن خندید:" چه خوب! من هم طلام! این اسم من است, طلا!" و نقره خیره نگاهش کرد. پیرزن اهی کشید: "می دانم چرا تعجب کردی, مردم دهکده حتی از اسم من هم میترسند! برای همین است که تا بحال کسی این اسم را روی فرزندش نگذاشته. انها میترسند؛ چون من تنها زن پیر دهکده هستم و برای ادمها تنهایی همیشه ترس اور است!" نقره فقط نگاهش کرد و به حرفهایش گوش داد تا وقتی که دلش پیچ زد و حالش دگرگون شد. ان وقت بود که پیرزن فهمید او فرزندی در بطن خود دارد.

طلا پرسید: "چطور از دهکده خارج شدی؟ اصلا چرا از انجا بیرون امدی؟ تو اینجا چه میکنی؟" نقره اخرین جرعه شیر داغ را نوشید و نفسی عمیق کشید. طلا دوباره پرسید:" برای چه از دهکده خارج شده ای؟" نقره گفت: "میخواهم شوهرم را ببینم." طلا که سر در نیاورده بود, پرسید: "شوهرت؟ مگر شوهرت از دهکده خارج شده؟" نقره گفت:" بله , شده!" پیرزن مدتی به پیشانی بلند زن جوان خیره ماند و بعد با صدایی خفه و لرزان پرسید:" اسم شوهرت چیست؟" نقره جواب داد: نسیم! طلا همچنان به پیشانی بلند او خیره مانده بود و نفس نفس میزد.

طلا با خودش نجوا کرد: "همانقدر بلند که او تعریف میکرد؛ بلند پیشانی ترین دختر دهکده!" نقره در بستر خوابش جابجا شد و موهای سیاهش روی پیشانیش را پوشاند. طلا گفت: "و در خواب همانقدر ملیح که در بیداری؛ نقره نسیم!"

"خیلی سال پیش وقتی دختر جوانی بودم, من هم از اهالی همان دهکده ای بودم که تو هستی؛ و مردی جوان عاشقم بود؛ و سالها بود که مادران جوان بعد از تولد اولین فرزندشان, می مردند. و من مثل همه دخترهای دهکده از نزدیک شدن به عشق می ترسیدم. اما مرد جوان دوستم داشت. روزی به چشمهایم خیره شد و گفت: شاید من زودتر از تو بمیرم, چه کسی می داند؟ ومن باور کردم که کسی نمیداند, و با اوازدواج کردم و پس از مدتی ابستن شدم و هر روز که کودکم بیشتر د ربطنم شکل میگرفت, او ناتوان تر می شد. درست یک ماه قبل از تولد نوزادم, مردم را از دست دادم. کسی نفهمید چرا مرد! فقط می دانستیم که درد می کشد. روزی که او را به خاک سپردم, کنار مزارش نشستم و ارام اشک ریختم. همان موقع بود که نسیمی خنک وزید و گلی با خود اورد. یک گل سرخ رنگ , که بوی خوبی داشت و شبیه یک میوه کوچک ابدار بود. نمی دانم چرا, اما من ان گل را چشیدم. شیرین بود. فکر کردم بی خطر است. برای همین انرا یکجا بلعیدم, و بعد احساس کردم چیزی در وجودم مرا به حرکت وا داشت. وقتی به خانه ام بر گشتم بیشتر و بیشتر احساس شعف می کردم. انگار که او با من بود. انگار هدیه ای از او گرفته بودم. و همین طور مشعوف و شگفت زده ماندم تا انکه یک ماه گذشت. نوزادم را به دنیا اوردم و زنده ماندم! و گوری که گورکن برایم اماده کرده بود, خالی ماند. مردم دهکده وحشت زده شدند و شایعه کردند که من سخت مریضم! و از ترس انکه مبادا بیماریم به دیگران سرایت کند, از دهکده بیرونم انداختند؛ مرا و نوزادم را!" نقره پرسید:" چه بلایی به سر کودکت امد؟" طلا گفت:" هیچ بلایی! او به سلامت بزرگ شد و تبدیل شد به یک مرد جوان و تنومند." نقره پرسید:" اسمش را چه گذاشتی؟" طلا ارام سرش را بالا اورد: نسیم!

-اسمش را نسیم گذاشتم, چون نسیمی گلی برایم اورده بود که به من زندگی بخشیده بود.

-حالا میدانی کجاست؟

- نه! نمی دانم! نسیم می اید و می رود. هیچ نسیمی یک جا نمی ماند. انکه می ماند و نمیرود, مرداب است.

"وقتی ازدهکده بیرونم کردند, انقدر خسته و درمانده بودم که فکر می کردم هر دویمان خواهیم مرد. اما نمردیم! چون من یاد گرفتم! زندگی یادم داد چطور زنده بمانم. و من کوهها را دیدم و دشت ها را, و دهکده های دیگر را, و شهر ها را, و سرزمینهای دور را, ابشارها و دریاها, و رودها و جنگلها, و حیوانات, و ادمها را! من سالها سفر کردم, و چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ یاد گرفتم که گلی هست, در کوههای دوردست سرزمینهای شمالی, که سرخ رنگ است و شبیه یک میوه کوچک ابدار است. و میتواند مادران جوان دهکده را شفا دهد. به دهکده برگشتم تا به مردم بگویم که راز زندگی, گلی کوچک است! اما مردم از من ترسیدندو به سویم سنگ پرتاب کردند و به حرفهایم خندیدند. مجبور شدم به خارج از دهکده بیایم و کلبه ای بسازم و منتظر بمانم تا روزی مرا بپذیرند و به حرفها یم گوش کنند. حالا هم که می بینی اینجا هستم. نگفتی تو چطور از دهکده خارج شدی؟"

"من عاشق ام. به نسیم گفتم: من عاشقم! و دارم میمیرم. بمان, میخواهم تو را تا اخرین دم, ببینم. خندید و گفت: شاید من زودتر از تو بمیرم, چه کسی میداند؟ اما من عاشق بودم و نسیم رفته بود و زمان میگذشت. باید پیدایش می کردم و یک بار دیگر به صورتش نگاه میکردم, وقتی که به رویم لبخند می زد. به پدرم چیزی نگفتم. به هیچ کس چیزی نگفتم. فقط تصمیم گرفتم. و یک شب که همه جراتم را یکجا جمع کرده بودم, از دهکده بیرون زدم, همین!"

"اینجا جاییست که پیری منتظر نشسته تا گوش شنوایی پیدا کند و به او حقیقتی را بگوید و رازی را اشکار کند. وقتی به پیری برسی خواهی دید که زمان کشدار می شود. انگار که تا ابد فرصت داری! اما تو خیلی جوانی, برای تو فرصت چندانی باقی نمانده, و وقتی وقت تنگ باشد, منتظر نشستن ابلهانه است. چرا بلند نمیشوی و از اینجا نمی روی؟ برو به به سوی کوه های شمالی, از نسیم سراغ گلهای سرخ کوچک شیرین را بگیر."

خورشید در حال طلوع بود. هزاران هزار سال بود که این کار را میکرد. هر روز صبح طلوع میکرد و وقتی شب میرسید, غروب می کرد. و نقره سالها بود که زندگی می کرد و سالها بود که هر روز طلوع ها می دید و هر شب غروب ها را. ولی این طلوع که مثل همه طلوع های دیگر بود, شبیه طلوعی متفاوت بود!

حالا نقره به سوی سرزمینهای شمالی میرفت و نسیم می وزید و خورشید بالا می امد... .


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟

 

 

 

من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم.

 

 

 

حکیم خندید و گفت: من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی. شاه با تحیر پرسید: اوکیست؟

 

 

 

حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است.

 

 

 

شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

 

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

 

 

ای کاش این کار رو کرده بودم !!! 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

در سده های اولیه دین مسیح گـروهى از جوانان مومن كه در یك زندگى تجملاتی در میان انواع ناز و نعمت به سـر مى بردند, براى حفظ عقیده خود به همه این نعمتهای دنیوی پشت پا زدند, و بـه غارى از كوه پناه بردند.

 

خداوند می فرماید:

 

"اذ اوى الفتیة الى الكهف "- "زمانى را به خاطر بیاور كه آن جوانان به غار پناه بردند"

 

قرآن در 14 آیه به شرح تفصیلی اصحاب كهف پرداخته است.

 

"نحن نقص علیك نباهم بالحق "- "ما داستان آنها رابحق براى تو بازگو مى كنیم "

 

"انهم فتیة آمنوا بربهم وزدناهم هدى "-"آنـهـا جـوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم "

 

از آیـات قـرآن اینچنین بر می آید كه اصحاب كـهـف در زمانی مى زیستند كه بت پرستى و كفر, آنها رااحاطه كرده بود و یك حكومت ظالم ستمگر بر آنان حكمرانی می كرده است.اما این گروه از جوانمردان كه به گمراهی ایشان پى بردند تصمیم بر قیام گرفتند و راه هجرت پیش گرفتند.

 

در سده های اولیه دین مسیح گـروهى از جوانان مومن كه در یك زندگى تجملاتی در میان انواع ناز و نعمت به سـر مى بردند, براى حفظ عقیده خود به همه این نعمتهای دنیوی پشت پا زدند, و بـه غارى از كوه پناه بردند.

 

خداوند می فرماید:

 

"اذ اوى الفتیة الى الكهف "- "زمانى را به خاطر بیاور كه آن جوانان به غار پناه بردند"

 

قرآن در 14 آیه به شرح تفصیلی اصحاب كهف پرداخته است.

 

"نحن نقص علیك نباهم بالحق "- "ما داستان آنها رابحق براى تو بازگو مى كنیم "

 

"انهم فتیة آمنوا بربهم وزدناهم هدى "-"آنـهـا جـوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم "

 

از آیـات قـرآن اینچنین بر می آید كه اصحاب كـهـف در زمانی مى زیستند كه بت پرستى و كفر, آنها رااحاطه كرده بود و یك حكومت ظالم ستمگر بر آنان حكمرانی می كرده است.اما این گروه از جوانمردان كه به گمراهی ایشان پى بردند تصمیم بر قیام گرفتند و راه هجرت پیش گرفتند.

 

و لذا با خود به مشورت پرداخته با یكدیگر تصمیم گرفتند كه كناره گیری كرده و به غار پناه برند.

 

در قرآن به زیبائی به توصیف محل زیست آنان در غار اشاره كرده و شواهدی را از آن غار بیان داشته است. همچنین در برخی آیات به چگونگی خواب آنان اشاره شده است.

 

"وترى الشمس اذا طلعت تزاورعن كهفهم ذات الیمین واذا غربت تقرضهم ذات الشمال "

 

"و (اگردر آنجا بودى ) خورشید را مى دیدى كه به هنگام طلوع به سمت راست غارشان متمایل مى گردد و به هنگام غروب به سمت چپ"

 

از این آیه بر می آید كه دهـانـه غـار رو بـه شـمال باز می شده است و از نور غیر مستقیم برخوردار بوده اند.

 

در مورد خواب آنها نیز می فرماید كه اگر به آنان می نگریستی , "خیال مى كردى آنها بیدارند, در حالى كه در خواب فرورفته بودند" "وتحسبهم ایقاظا وهم رقود"

 

و نیز می فرماید:

 

"ونقلبهم ذات الیمین وذات الشمال "- "آنها را به سمت راست و چپ مى گرداندیم "

 

"وكلبهم باسط ذراعیه بالوصید".- "و سـگ آنـهـا دسـتهاى خود را بر دهانه غار گشوده بودو نگهبانى مى كرد"

 

خواب اصحاب كهف بر طبق آیات قران 309 سال به طول انجامید.خداوند خواب ایشان را مشابه مرگ می داند.

 

وقتی از خواب سنگین بلند شدند نمی دانستند چقدر در خواب بوده اند.ولـى بـه هر حال سخت احساس گرسنگى و نیاز به غذا مى كردند . لذا تصمیم گرفتند با سكه هائی كه دارند به شهر روند و مقداری غذا و نان تهیه نمایند. و تاكید نمودند مبادا كسی از حضورشان متوجه شود.

 

وقتی كه یكی از آنان برای تهیه غذا به شهر وارد شد، با تغییرات زیادی برخورد نمود كه بسیار برایش عجیب می نمود. وقتی كه سكه خود را به فروشنده ای داد ، متوجه شدند كه سكه به 300 سال قبل مربوط می شود. و آنزمان بود كه او نیز متوجه شد كه او ویارانش در چه خواب عمیق وطولانى فرورفته بودند.

 

 آن فرد به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت , همگى در تـعـجـب عمیق فرو رفتند, و تحمل این زندگى براى آنها سخت و دشوار بود و از خدا خواستند كه جان آنان را بگیرد.

 

بدین ترتیب خداوند قدرت و عظمت خود را بار دیگر به همه تاریخ نشان داد. مردمانی كه از این قضیه آگاه شده بودند و ایشان را ملاقات كردند به نشانه احترام به این بندگان برگزیده خداوند بر جایگاه آنان در محل غار، مسجدی را بنا نمودند.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

 

اولی گفت:

 

به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.

 

دومی گفت:

 

من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

 

 

 

قاضی:

 

دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.

 

 

 

پیرمرد:

 

یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

 

 

 

 

سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت:

 

به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

 

 

 

قاضی به طلبکار گفت:

 

اکنون چه می گویی؟

 

 او در جواب گفت:

 

من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

 

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

 

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

 

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

 

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

 

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

 

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

 

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

 

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

 

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره*ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

 

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

 

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم .

 

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره*ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی* رفت. هر دو خیلی* متعجب تماشا می کردند که ناگهان ، دیدند شماره*ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره*ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

 

 

 

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

 

 

 

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

 

 

 

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟

 

 

 

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..

 

و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

 

 

 

( دوستت دارم پدر ! )

 

 

 

روز بعد مرد خودكشی كرد .

 

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

 

یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

 

مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است كه چیزها دوست داشته می شوند .

 

مراقب افكارت باش كه گفتارت می شود .

 

مراقب گفتارت باش كه رفتارت می شود .

 

مراقب رفتارت باش كه عادت می شود .

 

مراقب عادتت باش كه شخصیتت می شود .

 

مراقب شخصیتت باش كه سرنوشتت می شود

 

و اما اینکه هیچ وقت از یادت نبر که در مورد کسی زود قضاوت نکن ..


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خیلی غمگین بود در آن شب سال نو همه غم های جهان را بر شانه هایش حس می کرد .

 

در این لحظات غمبار تنها جایی که می توانست مرحم درد های حسین باشد دیدار دوست قدیمی اش فریبرز بود پیش او رفت و گفت تمام اندوخته زندگیش را از کف داده ...

 

فریبرز روزهایی را به یاد آورد که حسین با کمک هایش خانه های بسیاری را آباد و دلهای بسیاری دیگر را شاد کرده بود .

 

حسین برایش گفت چگونه فریب شریکی زیرک را خورده و به این روز افتاده است ...

 

فریبرز گفت چرا از کسی در رابطه با کار جدیدت مشورت نگرفتی ؟ و حسین گفت آن شریک هوشم را از من گرفته و خامم کرد به یارانی هم که گفتم از خودم نادانتر بودند و همه تشویقم نمودند ...

 

فریبرز رسم دوستی بجا آورد و به یار قدیمی خود کمک نمود در حالی که با خود می گفت مشورت با بزرگان موجب دوری از غم ها می گردد.

به سخن ارد بزرگ : رایزنی با خردمندان ، پیروزی در پی دارد .

 

شاید حسین هم اگر راه خانه دانایان را می دانست اینچنین اندوهگین و گرفته نمی بود .


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 2:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46660 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396